چگونه به خدمت اعزام شویم؟
در این نوشته شما را با مراحل آماده شدن برای رفتن به سربازی آشنا میکنیم.
اگر شما شرایط گرفتن معافیت را دارید، به جای خوان این نوشته بروید معافیت خود را بگیرید.
اول از همه نیاز به یک عدد مشمول داریم. اگه دیگر قصد ادامه تحصیل ندارید و میخواهید بروید سر کار و تشکیل خانواده بدهید -البته این قسمت آخر اختیاری است- تبریک میگم شما یک مشمول هستید.
در مرحله بعد به سایت پلیس.آی آر مراجعه کنید شاید توانستید معافیت پزشکی بگیرید یا معاف از رزم شوید. فرض میکنیم چهار ستون بدن شما سالم بوده و آماده خدمت کردن به میهن خود هستید. در مرحله بعد به اداره پست یا مراکز پلیس +10 مراجعه کنید و دفترچه اعزام به خدمت رو بگیرید. دو نکته کلید و مهم هست که تو دفترچه به طور واضح قید نشده. یک شما باید خودتون شخصا یک حساب در بانک سپه باز کنید و شماره حساب رو در برگ شماره یک دفترچه وارد کنید و دوم اینکه برای گروه خون خودتون باید مدرک ارائه کنید. حساب باز کردن کار زیادی نداره. برای گروه خون اگه قبلا خون اهدا کردید برید سازمان انتقال خون و کارت اهدا خون را بگیرید و به عنوان مدرک ضمیمه فرمهای توی دفترچه کنید در غیر این صورت به یک آزمایشگاه مراجعه کنید درخواست تعیین گروه خون بدهید و گزارش آزمایش رو به عنوان مدرک ضمیمه کنید. در مرحله بعد به یک مرکز بهداشت مراجعه کنید برای تلقیح واکسن منیژیت و دوگانه بزرگسالان بعد از تلقیح واکسن به پزشک معتمد نظام وظیفه مراجعه کرده و معاینه اولیه میشوید. طبق فرض اولیه شما سالمید و مشکلی ندارید! سپس همه این مدارک رو به همراه فرمهای شماره 1 و 2 به اضافه دو قطعه عکس دو در سه به اضافه مدرک افتتاح حساب و مدرک مربوط به گروه خون و برگه فراغت از تحصیل به یکی از مراکز پلیس +10 و پرداخت مبلغ 8000 تومن برای پست مدارک ظرف دو روز تاریخ اعزام شما مشخص خواهد شد.
خب حالا برید دست و پاهاتون رو جمع کنید که باید برید خدمت. خوش بگذره!
خواب و بیدار
گاهی وقتها خوابهایی که قبلا دیدم، حتی سالهای قبل ناگهان به خاطرم میاد. بدون اینکه کار خاصی بکنم منظورم اینه در هر شرایطی این اتفاق میافته ولی چون این اواخر بیشتر در حین مطالعه بودم تو این موقعیت (مطالعه) برام پیش اومده. حالا خوابهایی که این اواخر دیدم منطقی هست که یادآوری اشون راحت تر هست ولی خوابهای خیلی قدیمی که یه دفعه یادم میاد با جزییاتش جالبه برام.هیچ تلاش خاصی برای یادآوری نمیکنم خوابهایی هست که از گذشته به یاد دارمشون(خوابهایی که جالب بودن،یا بد بودن یا به هر دلیلی چسبیده به ذهنم) ولی بعضی ها رو که به طور کل فراموششون کردم یدفعه مثل یک فلش بک تو ذهنم میاد. یه موردی هم که این اواخر پیش اومده برام این هست که نمیدونم یه مساله اتفاق افتاده برام یا راجع بهش فکر کردم یه جورایی مرز واقعیت و رویا رو دارم قاطی میکنم.
به بهانه روز معلم
همیشه دلم میخواست توی هرمقطعی که میرفتم بالاتر برم به معلمهای دوران دبستانم بگم، فکر میکردم خوشحالشون کنه. گذشت تا اینکه دیگه نتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم از اون شهر رفتیم. احتمالا تا حالا همشون دیگه بازنشسته شدهاند. دوران خوبی بود، با کلی خاطره. خاطرههاش زیاد هیجانانگیز نیستند بیشتر عادی هستند. ولی بخشی از زندگی منو تشکیل میدن.
هرمزگان-بندرعباس-میناب-دبستان حافظ- کلاس اول آقای احمدی، کلاس دوم خانم شریفی، کلاس سوم آقای مظفری، کلاس چهارم آقای شهیدی، کلاس پنجم آقای کریمی. مدیر مدرسه آقای ارجمندی، ناظم آقای اسلامی، بابای مدرسه آقای رحمدل، هر جا هستند بهترینها رو براشون آرزو میکنم. دلم میخواد یه بار دیگه ببینمشون.
شاید داستان تولد یک عکاس
سال دوم دبیرستان بودیم هر کدوممون رفتیم سراغ یک رشتهای توقع داشتن من مهندس بشم رفتم رشته ریاضی فیزیک، انتخاب سومم بود انتخاب اولم فنی حرفهای دوم تجربی سوم ریاضی فیزیک.توی اون انتخاب رشته کذایی جایی از هنر نبود یک علوم انسانی بود و یک کار و دانش همینها البته، شاید هنر را یه جایی توی کار و دانش گذاشته بودند نمیدانستم کجاست. تا اینکه سروش راه خودش رو رفت، دقیقا نمیدونم رشتهای که انتخاب کرد هنر بود یا چیز دیگری. ولی وقتی دیدم دوربین گرفته عکس میگیره بازم هوایی شدم.
فلاش بک> بچه که بودم دوربینی داشتم عجیب غریب مکعب مستطیل بود بیشتر شبیه شکلات تختهایهای امروزی کمی کلفت تر نمیدونم عکس میگرفت یا نه-در حین نوشتن کاشف به عمل اومد اصلا همچین چیزی نداشتیم شایدم وسیله بازی بوده نمیدونم- از همان موقع میخواستم با دوربین کانن که داشتیم عکس بگیرم ولی فیلم میخواست دوربین فیلم هم گران بود نمیگذاشتند.
وقتی دیدم سروش دوربین گرفته منم خواستم Zenit بود، 30,000 تومان قیمت داشت باز پول زیادی نبود. تا اینکه این دوربین آخری را خریدیم کامپکتی که حداقل هزینه فیلم را متحمل نمیکرد دکمه رو فشار میدادی آه عجب عکسی، ثبت میشد به همین راحتی. همین راحتی بود که شوقی را دوباره زنده کرد. عشق دوران بچگیاست به گمانم، عشق اول است. چند وقتی است دوست دارم جدی تر پیاش را بگیرم. ولی نمیدانم فرصتش/امکانش فراهم میشود یا نه. جشنوارهای پیدا کردم و برای اولین بار عکسهایم را فرستادم شاید برنده شدم. دوست دارم عکسهایم را، خوب است که بقیه هم دوست دارند.
راستی تا چند وقت دیگر مهندس هم میشوم.
دلم
در بحث استفاده از راهنمای خودرو آدما سه دستهاند یک دسته مثل یک انسان متمدن از راهنما استفاده میکنند، یک دسته اصلا استفاده نمیکنند و یک دسته درست وقتی که پیچیدند یا تغییر مسیر دادند از راهنما استفاده میکنند . این دسته سوم رو نمیدونم کجای دلم جا بذارم
درگیری ذهنی
بعضی وقتها که یک موضوعی ذهنم رو مشغول میکنه و همینجور مغزم رو مجبور به پردازش، این مشغولیت فکری رو گاها تا لحظه آخر که بخوابم باهاش درگیری دارم و همین موضوع باعث میشه که صبحِ فردا، زودتر از همیشه از خواب بلند شم و فشار روانی زیادی رو به من وارد کنه، فارغ از اینکه اون موضوع اهمیتش چقدره. البته عموما موضوعاتی هستند که برای من ناخوشایند باشه. اصلا حس خوبی ندارم نسبت به این قضیه چون به طور کامل اون روز رو تحت تاثیر خودش قرار میده و کلی تلاش باید بکنم و به خودم دلداری بدم تا بتونم کمی فضا رو برای خودم عوض کنم.
گزارش تصویری از زلزله بندرعباس
یک هفته از زلزله بندرعباس میگذرد. بعد از این مدت سری به یکی از شهرک های مسکونی بندرعباس- شهرک اندیشه- که متعلق به فرهنگیان عزیزاست زده ایم . در این گزارش تصویری شما میتوانید خرابی های ناشی از زلزله را مشاهده کنید. خرابی هایی ناشی از بی مسئولیتی. چه کسی مسئولیت این خرابی ها را به عهده میگیرد؟ طبق شنیده ها پیمانکار این شهرک از مدتی قبل متواری شده که بنده خدا هم حق داشته! مردمی که به هزار امید پول خود را تحویل دادن تا شاید پناهگاهی امن برای خود و خانوادهشان تامین کنند ولی در شب زلزله غافل گیر شدند. این نمونهای از مدیریت نادرست است که در اکثر بخشها حاکم است. یک مشت از نمونه خروار. صاحب ماشینی- پژو 405- که زیر آوار بوده بعد از زلزله مامور پست کارت سوخت و کارت ماشین را آورده ولی کدوم ماشین، ماشینی که زیر آوار له شده! چادرهایی که برای اسکان موقت مردم زدهاند اکثرا خالی است. محیط اطراف شهرک سراسر خاکی است که باکوچکترین باد و یا حرکت ماشین خاک به هوا بلند میشود و اصلا عاقلانه نیست که در چادر کسی زندگی کند . اونم چادرهایی که در خیابانهای همان شهرک بنا شده باشد. شهرکی که ساختمانهای آن هر آن امکان ریزش دور از احتمال نیست.
شما رو به دیدن عکسها در ادامه مطلب دعوت میکنم:
کوهی به نام «گا»
میگویند در زمان قدیم در سرزمینی -شما فکر کنید همینجا- مردم وقتی میخواستند کارهای بزرگ و مهمی انجام بدهند، بر سر کوهی که در نزدیکی آن سرزمین مذکور قرار داشت میرفتند. کوه مذکور «گا» نام داشت و این چنین شد که از آن به بعد رسم شد هروقت کسی کار بزرگ و مهمی داشت که میخواست انجام دهد، در بوق و کرنا میکرد که آهای ملت من به«گا» میروم روزگار گذشت و گذشت تا به ما رسید. در روزگار ما دیگر برای کارهای بزرگ و سخت به بالای کوه مذکور نمیروند چه بسا کوه مذکور تا به حال در اثر توسعه شهر سازی به«گا» رفته باشد. حال اینکه آن کوه چگونه با بالای خود رفته است بحثی جداست. در زمانه ما وقتی بخواهند بگویند کار مهمی انجام داده اند یا اینکه نتیجه آن کار خیلی بزرگ و مهم است میگویند که بگا رفته ایم. توجه داشته باشید که بعضی مواقع شما نمیخواهید «به گا» بروید، ولی با کارهایی که اطرافیان شما انجام میدهند شما ناچارا علی رغم میل باطنی مجبورید به گا بروید، که توفیق اجباری نصیبتان گشته. آیا شما از این وضع ناراحتید، خدای خود را شکر کنید که به جاهای دیگر شما را نفرستادند.





