سيب

آوریل 26, 2008

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

در ادامه:چلچراغ،شماره 291،مدار صفر درچه،صفحه 41،حميد مصدق


Entry Filed under: بدون مرز. .

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


از طریق خوراک مارا دنبال کنید

عکسهای من

pat & mat

tree

lamp

More Photos

برترین مطالب

اطلاعات

حرفهای آنلاین

برگه‌ها

 

آوریل 2008
ش ی د س چ پ ج
    می »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
2627282930  

بایگانی

Blogroll

وبلاگهایی با طعم دارو

اطلاعات